Wordpress Themes

زندگی جدید

چند ماه پیش به خودم می گفتم که چقدر خوب می شد اگر میشد یه روزه همه زندگی گذشته رو بذاری کنار و یه زندگی جدید شروع کنی…

۱۸ تیر ۹۰، وقتی اولین روز اعزامم رسید، ناخودآگاه این اتفاق هم افتاد واسم. توی یه روز از میون اون همه دوست و خوشگذرونی، تلپی افتادم وسط یه کویر که فقط گردباد داره و عقرب سیاه.

موبایل و لپ تاپ و صندلم تبدیل شدن به کارت تلفن و کش گتر پا و پوتین. عجب سختی گذشت.

ولی یه خوبی داشت اینجا. یه سری آدم که منو نمی شناسن و می تونم هرجوری که دوست دارم خودم رو بهشون بشناسونم. عیب هامو مخفی کنم و خوبی هامو چند برابر جلوه بدم.

شدم خداشون و همه بهم احترام گذاشتن. خوش می گذشت. صبحها بیشتر از همه می خوابیدم و کمتر از همه رژه می رفتم… اگر پوست من ۲ درجه سوخته بود، اونا ورای ۱۰ درجه بودن.

اما غروبای کویر نمی ذاره راز تو دلت بمونه. وقتی خورشید قرمز می شه، انگار توام باید بریزی بیرون. فرقی نمی کنه واسه کی. واسه هرکی کنارته، حتی اگر لحجشو متوجه نشی، یا وقتیم کسی کنارت نیس، باس با انگشت درد دلاتو واسه شن های روی زمین حک کنی.

دلم واسه اون زندگی قدیمیم، واسه اون خوابیدن تا لنگ ظهر ها و اس ام اس های لنگ ظهر به بعد واسه پیدا کردن برنامه شب تنگ شده بود. خیلیم تنگ… واسه همه اون چیزهایی که توی زندگی قبلی همه دار و ندارم بودن و حالا شده بودن ندارم…

دلم تنگ شده… خیلیم تنگ…

کتاب زندگی…

چشام خسته شده بود از زل زدن به مانیتور. خواستم زیر باد پنکه بشینم و با یه چایی خستگی رو از تنم بیرون کنم.

یه کتاب روی میز بود، بازش کردم تا ببینم چیه، اما باد پنکه کتاب رو ورق می زد، اونقدر سریع که از بین هر چند صفحه ای که می گذشت فقط چند تا کلمه رو می تونستم بخونم.

خواستم دستمو بذارم بین صفحاتش تا نگهش دارم و بخونمش، اما تا دستمو بلند کردم، کتاب به صفحه آخرش رسیده بوده و تنها چیزی که می شد توی اون صفحه سفید دید، کلمه سیاه پایان بود…

خندم گرفت، نه از کتابه، از زندگی ما آدما که مثل اون کتابه.

هر روز و هر لحظه اش یه صفحه از کتاب و پر از چیزهای خوب و بد و جدیده.

ولی خب، زمان هم بیکار ننشسته! مث باد همون پنکه میزنه زیر لحظه هاتو با خودش می برتشون، تا بیای به خودت بجنبی، جلد چرمی و سنگین کتاب زندگیت مث یه سنگ قبر میوفته رو تو و لحظه هات… مث یه بختک، اینقدر سنگینی می کنه که حتی همون باد هم نمی تونه برش گردونه.

آخرش هم کلی کلمه های نصفه و نیمه داری که حتی اگر بهترین نویسنده دنیا هم باشی با اون کلمه هایی که هیچ کدومشون ربطی به هم ندارن، نمی تونی جمله خوبی درست کنی!

ترجیح می دم قبل از اینکه به پایانم برسم، حداقل یکی از صفحه های کتابم رو کامل بخونم…

حتی اگر بد باشه، خیلی بهتر از یه جمله بدون فعل و مفعوله!

خدا رو چه دیدی، شاید بشه توی همین صفحه ای از زندگی که من سالهاست توش موندم، اون پایین هاش یه چیز امیدوار کننده پیدا کرد.

حتی اگر پاورقی باشه…

خر تو خر دنیا…

عمرمون تموم شد و نفهمیدیم باید چجوری رفتار کنیم که نه به کسی بر بخوره و نه کسی باهات برخورد کنه!

بد بودیم، گفتن بدی، نباش… خوب نیس…
خوب شدیم… سوار شدن…

نمی شه بخدا… نفهمیدم مشکل از منه، از اوناس، از ایرانِه… از چیه پس؟

من که والا همه جورش رو تست کردم.

پ.ن: تغییرای بزرگی تو راهه… ۱۸ تیر اعزام به خدمت مقدس سربازی…

قول داده بودیم…

یه روز، نه، یه شب…
یه ترس،
شد یه اتفاق…

اتفاقی که چند ماهه داره پا به پام میاد…

استخون هام از ترس می خواستن فرار کنن، اما واسه خاطر مفصل های لعنتیم بود که فقط می لرزیدند…
کم کم لرزش به صدام و پلک هام هم رسید…

بِروی خودم نیُوُردم…
یه سیگار که هنوز بعد از چهار تا کام مزّه گوگرد می داد…
یه لبخند… یه صدای آروم که از گلوی خشکم در میومد…

فقط ادای آدم های آروم رو درآوردم…

ولی خب نقشه ام گرفت…

وقتی گفتی: امشب رو پیش من بمون!

بغضم هم گرفت…
وقتی یاد اون french fries دست سازم می افتم که شور شده بود.
آخه… هیچوقت آشپز خوبی نبودم.
فقط می خواستم دل تورو ببرم.

وقتی یاد اون پسر خاله و دختر خاله دروغین افتادم که شب توی یه تخت می خوابیدن
وقتی ما از سر شرم، بروی خودمون نمی آوردیم و تو فکر می کردی من نمی دونم.

وقتی یاد اون انگشت کوچولوت می افتم که توی انگشت من گیر کرده بود تا بهم یه قول بده…

از جون مایه گذاشتیم واسه هم…
من به تو تیکه می پروندم و…
تو به من دروغ می گفتی…

البته خب دروغ هات همش مصلحتی بود…
منم که هیچوقت مصلحتی نداشتم کلاً… که بخوام بهت دروغ بگم…

خندم هم گرفت…

وقتی یاد التماس هام واسه هم آغوشی با تو می افتم…
التماس هایی که اگر من به هرکس دیگه، یا هرکس دیگه به تو می کرد نتیجه می داد… امّا من و تو…
خندم واسه اون لمس های از روی لباس و چشم های حشری تو هست، و البته دنیای خودم…

دردم هم گرفت

چون حرف زور شنیدم…
تو بهم چیزی نگفتی…
خودم به خودم زور گفتم،
وقتی گفتم ما با هم خوبیم…
با اینکه می دونستم نیستیم…

می دونی، حالا هم گِریَم می گیره…

چون داری میری…
شایدم من دارم میرم…
مهم نیست…

نمی خوام مث همیشه باهم دعوامون شه…

جفتمون داریم میریم،
تو از پیش من،
من از خیال تو…

… و الآن هم نفسم …

مکتب ایرانی

در مکتب ایرانی دیدن موی سر زنهای خارجی و بیگانه از تلویزیون حلال است ولی زنهای هموطن و خودی حرام!

در مکتب ایرانی کشورهای مسیحی و یهودی خداپرست، دشمن و کافرند، ولی کشورهای کوبا و روسیه و چین کمونیست، برادرند!

در مکتب ایرانی، روزهایی که مردم دنیا تعطیلند ما کار میکنیم و روزهایی که مردم دنیا کار میکنند ما تعطیلیم!

در مکتب ایرانی صورت نامرتب و لباس و ظاهر دلگیر کننده داشتن، ارزشه، ولی صورت اصلاح شده و زیبایی و خوش تیپی ضد ارزش!

در مکتب ایرانی هر کجا که بخواهیم خصوصی سازی بکنیم و از مردم پول بگیریم و نفع داشته باشیم، اسمش رو میگذاریم “غیر انتفاعی!”

در مکتب ایرانی اسم بانکداری رو میگذارن “بدون ربا” ولی بالاترین رباها رو از مردم میگیرن!

در مکتب ایرانی اسم پروژه فراری دادن مزاحمین رو میگذارن “فرار مغزها”!

در مکاتب دیگه، مُبلغهای دینی روابط جنسی رو برای خودشون حرام میدونن ولی برای بقیه مردم حلال، اما در مکتب ایرانی روابط جنسی برای مُبلغ دینی حلاله ولی برای بقیه مردم حرام!

در مکتب ایرانی کثیفترین گناه دنیا (دروغ) عادیه ولی دست دادن دختر و پسر غیر عادی!

در مکتب ایرانی قبل از اینکه خبر مهمی رو پخش کنن، اول تکذیبش میکنن!

راستی خبر دارین در دنیا یک کشوری هست که بستن روسری برای همه مردها اجباریه و اگه مردها سر و بدنشون رو با پارچه نپوشونن توسط پلیس دستگیر میشن؟!
آیا شما جرات و تمایل دارین به عنوان توریست با همسرتون به اون کشور سفر کنین؟
یا بخواهین تو اون کشور سرمایه گذاری کنین؟
تعجب نکنین، اون کشور،کشور خودمونه با مکتب ایرانی، منتها از زاویه دید بقیه مردم جهان!

در مکتب ایرانی توی مراسمها (عروسی، مهمانی یا مذهبی)، خانمها خودشون رو به شدت آرایش میکنن، ولی نه برای مردها بلکه برای خانمهای دیگر! (اشتباه نکنین، اونها همجنسباز نیستن!)

در مکتب ایرانی مشابه سایر مکاتب، خدا به نفع این مکتب مصادره شده، جمله مشترک همه مکاتب اینه:
- خدا با ماست، نه با ۲۰۰ تا دین و مذهب و فرقه دیگر موجود در جهان!
- کی گفته؟!
- بابام!

در مکتب ایرانی فاحشه خونه ها رو با افتخار جمع کردیم ولی نمیدونیم چرا برای زنمون از محل کار تا منزل صد تا بوق میزنن؟!
نکنه بعضی وقتها غیرت زیاد بی غیرتی میاره؟! ولش کن ظواهر جامعه مهمتره!

در مکتب ایرانی پلیس مخصوص مجرمان رانندگی (مجرمانی که جان انسانها را تهدید میکنند)، اسلحه ندارد،
ولی پلیس مخصوص کنترل پوشش موی سر و جدایی دختر از پسر، اسلحه دارد، چون این برای ظواهر جامعه خطرناکتر است!

مکتب ایرانی بالاترین آمار صدقه جهت دفع بلا در دنیا رو داره، ولی نمیدونم چرا هم فقر غوغا میکنه و هم آمار تصادفات و تلفات جاده های ایران ده برابر میانگین جهانیه؟!

اون قدیما، چند نفر اومدند و بتها رو شکستند و گفتند خدا را بپرستید، ولی بعد از مرگشون،
در مکتب ایرانی، ما قبر خود اونها رو بت کردیم و پرستیدیم! میگن خدا از رگ گردن به ما نزدیکتره، شاید ما، بین خودمون و رگ گردنمون نیاز به یک نفر واسطه داریم! حتماً همینطوره!

در مکتب ایرانی جمعه ها عاشقانه منتظر آمدن کسی هستیم که اگه بیاد، اولین کسانی که ازش اُردنگی میخورن خودمونیم!

در مکتب ایرانی نزدیک شدن دختر و پسر به همدیگر جهت شناخت،
قبل از ازدواج، عیب است ولی جدا شدنشان با دو تا بچه بعد از ازدواج عیب نیست!

و در نهایت اینکه مکتب ایرانی چیز بدی نیست،
تنها بدی آن، کلمه “ایران” درون این مکتب میباشد که اگر آن را برداریم و با چیز دیگری جایگزین کنیم،
مثل بقیه مفاهیم،
برای مسئولین دلسوز کشور قابل تحملتر خواهد شد و خواهند فهمید که این مکتب همان بچه ۳۲ ساله خودشونه!

منبع: فیس بوک